در عملیات فتح المبین یکی از سرهنگ های عراقی را به اسارت گرفته بودند
. آن سرهنگ ناراحت بود و گریه میکرد . وقتی علت را پرسیدند گفت : من 25 سال در
خدمتنظام عراق بودم . تمام دسیسه ها و
آرایش های جنگی را تجربه کرده ام ولی از این مبهوت هستم که یک جوان ایرانی که حتی
کوچکتر از اسلحه خودش است آمده من و تعداد دیگری را اسیر کرده است .
نمیدانم که چه حکمتی است که ما از چنین کسانی میترسیم .
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:7  توسط بیسیم چی
|
عزیزانم مرا شهید ننامید که شهید شاهد است . شاهد لزوما عادل و عادل
به کسی که هر چیزی را در جای اصلی و حقیقی خود قرار دهد . و من قلبم ، این خانه
کوچک گرانقیمت را ، نه گران که ارزان ، نه به نور الله که به وجود کثیف و شوم
شیطان سپردم و این بی عدالتی محض است . بنابر این من عادل نیستم . لذا شاهد
نمیتوانم باشمو شهید هم نیز ...
آری مرا شهید ننامید که
دیگران گمان نبرند شهیدان مثل من قلبی سیاه از ظلمت و گناه دارند .
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط بیسیم چی
|
گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو
زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من
تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد
مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم.
يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه
صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير
چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت
روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته
ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر
بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:18  توسط بیسیم چی
|
- سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم
خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت ، بد جوری مریض شدم.
افتاده بدم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم
مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها
پرسیدم، گفتند « مهدی باکری.»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:14  توسط بیسیم چی
|
) نشسته بود
زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می
کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .»
کی باور می کند؟
2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.
3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.
4)
پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد
و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش
آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر
دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
5) مدیر
دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا
بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن
جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال
ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل
ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»
6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدندو امضا می کردند.
7)
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان
، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:13  توسط بیسیم چی
|
بعد از شهادت
برادرش حميد و برخي از يارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم
بود كه به زودي به جمع آنان خواهد پيوست. پانزده روز قبل از عمليات بدر به
مشهد مقدس مشرف شده و از امام رضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفيق شهادت را نصيبش نمايد. سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيتالله خامنهاي رسيد و از ايشان درخواست كرد كه براي شهادتش دعا كنند.
اين
فرمانده دلاور در عمليات بدر در تاريخ 25/11/63، به خاطر شرايط حساس
عمليات، طبق معمول، به خطرناك ترين صحنههاي كارزار وارد شد و در حالي كه
رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايت مي كرد، تلاش مينمود تا
مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك هاي دشمن تثبيت نمايد، كه در نبردي
دليرانه، براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي، نداي حق را لبيك گفت و به
لقاي معشوق نايل گرديد.
هنگامي
كه پيكر مطهرش را از طريق آب هاي هورالعظيم انتقال ميدادند، قايق حامل
پيكر وي، مورد هدف آرپيجي دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دريا
پيوست.
او
با حبي عميق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقي آتشين به اباعبداللهالحسين(ع)
و كولهباري از تقوي و يك عمر مجاهدت في سبيلالله، از همرزمانش سبقت گرفت
و به ديار دوست شتافت و در جنات عدن الهي به نعمات بيكران و غيرقابل احصاء
دست يافت. شهيد باكري در مقابل نعمات الهي
خود را شرمنده ميدانست و تنها به لطف و كرم خداوند تبارك و تعالي اميدوار
بود. در وصيت نامهاش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهيدستم، خدايا قبولم
كن.
شهيد محلاتي از بين تمام خصلت هاي والاي شهيد به معرفت او اشاره ميكند و در مراسم شهادت ايشان، راز و نياز عاشقانه وي را با معبود بيان ميكند و از زبان شهيد مي گويد:
خدايا
تو چقدر دوستداشتني و پرستيدني هستي، هيهات كه نفهميدم. خون بايد ميشدي
و در رگ هايم جريان مييافتي تا همه سلول هايم هم يارب يارب ميگفت.
اين بيان عارفانه بيانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهيد والامقام است كه تنها در سايه خودسازي و سير و سلوك معنوي به آن دست يافته بود.
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:8  توسط بیسیم چی
|
وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته میشود ؛ میدانند نوبت آنان رسیده است که : قلیل من عبادی الشکور . . . در نزد اینان ، عقل و عشق دست از تقابل میکشند . عقل عاشق میشود و عشق عاقل . آن همه عقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی میکشاند. اما در نزد دیگران ترس جان و سر ، عقل را به جنونی مذموم میکشاند و هر رنگی را میپذیرد تا بتواند این خون تمتع از حیات را بمکد ، مثل کنه ای که به شکمبه گوسفند چسبیده است .
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط بیسیم چی
|
هر گونه کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام و منبع مجاز است در غیر این صورت شرعا حرام میباشد