تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

صدای هواژیما می آید قسمت دوم

آرام آرام دستانم را مى كنم تو آستين.
اينجا پايان راه است.
به ياد حسن و على مى افتم.
برايم دوستان خوبى بودند.
چيزى مى پرد تو بغلم.
از ترس مى پرم هوا.
يك بلدرچين است.
سگى كه صدايش نشان مى داد جلوتر از بقيه است، از ميان بوته ها سر مى كشد و روبه رويمان مى ايستد.
نفس نفس مى زند و زبان سرخش از دهان بيرون افتاده.
سعيد خودش را به من مى چسباند.
پوزه سگ خونى است.
سگهاى ديگر هم مى رسند.
چند بلدرچين از جلويشان مى گريزند.
سگها دنبال آنها گذاشته اند.
سگى هم كه ما را نگاه مى كرد، از پى شان مى رود.
انگار صد بار مرده ام و زنده شده ام.
نفس راحتى مى كشم.
بلدرچين زخمى تو دستم مانده.
قلبش تند مى زند.
پايش زخمى شده.
سعيد نفس پرصدايى مى كشد و آرام مى گويد: «پس براى ما نيامده بودند؟» بى اختيار مى خندم.
دوست دارم قهقهه بزنم كه سعيد جلو دهانم را مى گيرد.
مى گويم: «اين بيچاره ها دنبال بلدرچين ها كرده بودند تا دلى از عزا درآورند.
دنبال صبحانه شان بودند، آن وقت ما فكر مى كرديم...» سعيد پاچه شلوارش را پاره مى كند و مى بندد رو زخم بلدرچين.
آن را آزاد مى كند.
بلدرچين زخمى چند قدم دور مى شود و مى ايستد.
همان جا خپ مى كند.
انگارى نمى خواهد از پيش مان برود.
مى گويم: «برو بيچاره.
برو كه خودمان هم گير افتاده ايم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:29  توسط  بیسیم چی  | 

صداى هواپيما مى آيد قسمت اول

سعيد زير لب مى گويد: «باز آمدند.» خيز برمى دارد طرف در سنگر.

چشم مى دوزم به خشتك پاره شلوار تو دستم و سوزن نخ شده ام.

شلوار و سوزن را مى اندازم گوشه سنگر و برمى خيزم.

ناخودآگاه كشيده مى شوم طرف پنجره.

پنجره چوبى را كه روزى در جعبه مهمات بوده، باز مى كنم و خودم را تا سينه مى دهم بيرون.

نور خورشيد چشمم را مى زند.

چندبار پشت سرهم پلك مى زنم و سر دور مى گردانم.

چيزى نمى بينم.

صداى سعيد از بيرون سنگر مى آيد.

«اوه، اوه...

باز هم قرارگاه را زدند.» حسن، همان طور كه قوز كرده و رو به ديواره سنگر خوابيده، زير لب غر مى زند و مى گويد: «گفتم كه فهميده اند.

عمليات لو رفته.» صداى بمباران مى آيد.

از قاب پنجره، ستونهاى دود را مى بينم كه از رو قرارگاه تنوره مى كشند.

بمبهاى بعدى با صداى گوشخراشى مى تركند و سنگرمان مثل گهواره تكان تكان مى خورد.

«كار تمام است.

اين عمليات هم ماليد...

حالا اگر اين بى صاحب مانده ها گذاشتند نيم ساعت بخوابم!» حسن برمى خيزد مى نشيند و زل مى زند به ام.

انگارى من تقصيركارم كه او نمى تواند بخوابد.

فانوس آويزان به سقف به هر طرف مى چرخد.

مى ترسم شيشه اش بشكند.

حسن چشم از من برنمى دارد.

براى اينكه از گير نگاهش خلاص شوم، مى پرسم: «به نظرت فهميده اند؟» حسن، كنده هاى زانويش را در بغل جمع مى كند و مى گويد: «پس براى خنده دارند قرارگاه را مى كوبند؟!» طورى با عصبانيت حرف مى زند كه خنده ام مى گيرد.

جلو خودم را مى گيرم.

يك لحظه زيرچشمى نگاهش مى كنم و كشيده مى شوم طرف شلوار و سوزن.

باز صداى هواپيماهايى مى آيد كه دم به دم نزديكتر مى شوند.

طاقت نمى آورم.

پابرهنه از سنگر مى زنم بيرون.

سعيد تو ميدانگاهى جلو سنگر ايستاده.

يك دست به كمر زده و دست ديگرش را سايبان چشم كرده.

به آن دورها نگاه مى كند.

«اوناها...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:27  توسط  بیسیم چی  | 

سکه پدر بزرگ

همه چيز از تابستان 1359 شروع شد. از يكِ بعد از ظهر در كنار رود كارون. آن روز روى چمن نزديك پل سفيد، فرش پهن كرده و نشسته بوديم. مادربزرگ قليان مى كشيد و مادر مشغول آماده كردن بساط عصرانه بود. پدر و پدربزرگ گرم صحبت بودند؛ در باره ايران و عراق حرف مى زدند. پدر از حمله عراق به چند پاسگاه مرزى خبر داد. پدربزرگ هم گفت، آن هايى كه از طرف مرز آمده اند، ديده اند كه عراقى ها در حال جابجايى نيروهاى خود هستند. مادر براى همه چاى ريخت. لقمه اى نان و پنير درست كرد و داد دستم؛ اما نان و پنير نمى خواستم؛ چشمم به بستنى فروش بود؛ به بچه هايى كه دور چرخِ دستى را گرفته و بستنى نونى مى خريدند. منتظر فرصتى بودم تا پدر برگردد، نگاهى به من بيندازد و يادش بيفتد چه قولى داده؛ اما توجه اى به من نداشت. مادر به دادم رسيد و به آن ها گفت چاى شان سرد مى شود. پدر برگشت و مرا ديده. از نگاهم فهميد چى مى خواهم. دست توى جيب برد و پول درآورد. از جا بلند شدم و خودم را به بستنى فروش رساندم. بستنى كه خريدم، رفتم كنار رود و ايستادم به تماشا. دور و بر كارون مثل هميشه شلوغ بود. قايق هاى تفريحى، پر از مسافر با سرعت از زير پل سفيد رد مى شدند. آب موج برمى داشت و مى خورد به بدن لخت بچه هايى كه كنار رود آب تنى مى كردند. عده اى با قلاب مشغول ماهى گيرى بودند. مرغان دريايى با سر و صدا روى آب پرواز مى كردند. گاهى به سمت آب شيرجه مى رفتند و ماهى صيد مى كردند. ذره ذره بستنى مى خوردم و با لذّت اطراف را تماشا مى كردم اما حيف كه بستنى زود تمام شد. دوباره رفتم سراغ پدر ولى اين بار سرم داد كشيد: چند تا بستنى مى خورى؟ ديگه پول خُرد ندارم!» ساكت و غمگين گوشه اى نشستم و قليان كشيدن مادربزرگ را تماشا كردم. مادربزرگ لبخند زد كمى كه نشستم، پدربزرگ دست توى جيب برد و سكه اى درآورد، گفت: «بيا، اين دفعه به حساب من بخور، اما يادت باشد بستنى زياد خوب نيست.» خوشحال رفتم طرف بستنى فروش؛ اما ديگر بستنى نداشت. نشسته بود كنار چرخ دستى اش و مشغول شمردن پول هايش بود. ايستادم و كمى او را نگاه كردم. هميشه از او بستنى مى خريدم. بستنى نونى او چيز ديگرى بود

و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط  بیسیم چی  | 

دره پلنگ ها

صبح زود، خورشيد تازه از مله افتو(1) سر زده بود كه پلنگ ماده به آب زد و از رودخانه گذشت. آن روز بارش سبك بود، چرا كه فقط توانسته بود يك خروس كولى شكار كند. ماه ها بى تحركى، باعث شده بود كه چالاكى اش را از دست بدهد. ديگر نمى توانست دنبال گوزن ها يا غزال ها بدود يا در تعقيب بزكوهى، ارتفاعات كبيركوه(2) را زير پا بگذارد و به سوى قله ى بلند و سه هزار مترى زرين كوه برود. تمام طول تابستان را جز براى آب خوردن، از توله هايش جدا نشده بود. زير صخره ى بزرگى كه در ارتفاعات كوه كور بود مى نشست، با بچه هايش بازى مى كرد و چشم مى دوخت به دره ى عميق پيش رويش؛ جايى كه پلنگ نر از آن جا پيدا مى شد، در حالى كه معمولاً چيزى را با خودش مى كشيد و مى آورد. شكارى كه بايد آن قدر سبك مى بود كه بتواند آن را تا لانه بكشد و در اختيار بچه هايش قرار بدهد. براى همين هم بيشتر وقت ها، در گذرگاه باريك و پيچ در پيچى كه پشت كوه را به پيشن كوه وصل مى كرد، به كمين بزهاى كوهى مى نشست. گاهى مى توانست آن ها را بگيرد، گاهى هم با ضربه ى دستى از پرت گاه هل شان مى داد و بعد مى رفت به سراغ شان...

امّا حالا او در لانه و پيش بچه ها بود و پلنگ ماده خودخواسته، به دنبال شكار رفته بود... رسيده بود به نزديكى لانه. خزيد روى صخره اى كه از آن جا مى توانست لانه را نزديك پرت گاه ببيند. پلنگ نر كمى دورتر از توله ها، نشسته بود رو به مرز و لَه لَه مى زد. آخرين روز تابستان بود و از همين دم صبح، معلوم بود كه روز گرمى پيش روست. توله ها با ديدن مادر، دويدند طرف او. پلنگ نر شكمش را از روى زمين كند. كش و قوسى به بدنش داد. نگاهى به شكار جفتش انداخت. از سر نارضايتى خرناسه اى كشيد. شايد مى گفت اين شكارى كه آورده اى، حتى بچه ها را هم سير نمى كند چه رسد به خودمان. بچه ها خيلى زود خروس كولى را از چنگ مادر درآوردند و با حركاتى كه سعى مى كردند هر چه وحشيانه تر به نظر بيايد، آن را دريدند و بلعيدند؛ طورى كه به زودى جز چند پَرِ سرگردان، چيز ديگرى ازش باقى نماند. با فرارسيدن ظهر هوا چنان از حركت ايستاد كه حتى پرهاى سرگردان هم تكان نمى خوردند. پرنده ها خاموش شده بودند و سايه ى درخت ها جابه جا نمى شد. طورى بود كه به نظر مى رسيد زمان متوقف شده است. پلنگ ها از گرما لَه لَه مى زدند. پلنگ مادر خيلى دلش مى خواست توله ها را به زير سايه ى بلوطى بكشاند، امّا حتّى توان اين كار را هم نداشت. در اين ساعات، گرما سلطان بى چون و چرا بود. بايد تا خنك شدن هوا صبر مى كردند. آن وقت به راحتى مى توانستند در دره پرسه بزنند يا بروند طرف كوه هاى سيوان و روى ارتفاعى كه از بالاى آن ايلام را مى شد ديد. پلنگ ها خيلى خوش شان مى آمد كه شب ها از بالاى كوه چراغ هاى روشن شهر را نگاه كنند. ديدن آن همه نور ثابت و متحرك، سرگرم شان مى كرد. امّا حالا از آن وقت ها نبود. زير هجوم گرماى نيم روز زمين گير شد. پلنگ ماده گذرگاه كوهستانى را مى ديد و راه باريكى را كه گاه زير صخره ها يا پشت درختان گردو و بلوط گم مى شد. بدين ترتيب دو ساعتى از ظهر گذشت و در آن روز دوشنبه كه به نظر مى آمد همه چيز از حركت ايستاده، ناگهان اتفاق عجيبى افتاد:

و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:51  توسط  بیسیم چی  | 

خاطرات اسیر

اسير شماره ????

چند روزى از اسارت‌مان گذشته بود كه وارد اردوگاه عنبر شديم. ظاهر اردوگاه انسان را به ياد زندان‌هاى مخوف مى‌انداخت. آن قدر سيم خاردار و موانع اطراف آن چيده بودند كه هيچ راه گريزى نبود. وحشت انگيز بود. آنجا در واقع يك پادگان بسيار بزرگ نظامى بود. در اطراف چند اردوگاه ديگر هم وجود داشت كه به راحتى مى‌توانستيم آنها را از فاصله دور ببينيم.

و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:13  توسط  بیسیم چی  | 

آشیانه ای برای کبوتر ها

از در بيرون مى آيم و چادر ننه را مى كشم كه زودتر بيايد. ننه، مادر بزرگم است؛ مادر پدرم. با ما زندگى مى كند. خيلى پير شده ولى دوست دارد با من به مسجد بيايد. دوباره چادرش را مى كشم و جلو مى افتم. امروز هر كس مى خواهد به جبهه كمك كند، به مسجد مى رود. در مسجد، كمك هاى مردم را تحويل مى گيرند و به جبهه مى فرستند. صداى هواپيماهاى جنگنده كه در آسمان پرواز مى كنند، گوش آدم را كر مى كند، ولى ما از بس صداى موشك و بمب شنيده ايم، عادت كرده ايم. ننه، يك سطل تخم مرغ دستش گرفته و براى همين نمى تواند تندتر تصوير 902 راه بيايد. هر چه بهش گفتم تا آنجا برسيم، تخم مرغ ها مى شكند، قبول نكرد. به مسجد هم اگر سالم تحويل مى داديم، تا جبهه برسد، مى شكست؛ ولى ننه مى گفت: «بايد اين تخم مرغ ها را براى كمك ببرم.» ننه، 6 مرغ و 2 خروس دارد. توى حياط برايشان جا درست كرده. الآن يك هفته است كه مرغ ها دوباره تخم مى كنند. تا قبل از اين، از سر و صداى هواپيماها و بمباران ها وحشت مى كردند. با صداى بلند قدقدقدا مى كردند و خودشان را اين ور و آن ور مى زدند و تخم هم نمى كردند؛ ولى حالا يك هفته است به سر و صداى بمباران و موشكباران عادت كرده اند و تخم هم مى گذاراند.

و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:47  توسط  بیسیم چی  |