صدای هواژیما می آید قسمت دوم
اينجا پايان راه است.
به ياد حسن و على مى افتم.
برايم دوستان خوبى بودند.
چيزى مى پرد تو بغلم.
از ترس مى پرم هوا.
يك بلدرچين است.
سگى كه صدايش نشان مى داد جلوتر از بقيه است، از ميان بوته ها سر مى كشد و روبه رويمان مى ايستد.
نفس نفس مى زند و زبان سرخش از دهان بيرون افتاده.
سعيد خودش را به من مى چسباند.
پوزه سگ خونى است.
سگهاى ديگر هم مى رسند.
چند بلدرچين از جلويشان مى گريزند.
سگها دنبال آنها گذاشته اند.
سگى هم كه ما را نگاه مى كرد، از پى شان مى رود.
انگار صد بار مرده ام و زنده شده ام.
نفس راحتى مى كشم.
بلدرچين زخمى تو دستم مانده.
قلبش تند مى زند.
پايش زخمى شده.
سعيد نفس پرصدايى مى كشد و آرام مى گويد: «پس براى ما نيامده بودند؟» بى اختيار مى خندم.
دوست دارم قهقهه بزنم كه سعيد جلو دهانم را مى گيرد.
مى گويم: «اين بيچاره ها دنبال بلدرچين ها كرده بودند تا دلى از عزا درآورند.
دنبال صبحانه شان بودند، آن وقت ما فكر مى كرديم...» سعيد پاچه شلوارش را پاره مى كند و مى بندد رو زخم بلدرچين.
آن را آزاد مى كند.
بلدرچين زخمى چند قدم دور مى شود و مى ايستد.
همان جا خپ مى كند.
انگارى نمى خواهد از پيش مان برود.
مى گويم: «برو بيچاره.
برو كه خودمان هم گير افتاده ايم...
ادامه مطلب
