بعد از
شهادت
برادرش حميد و برخي از يارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم
بود كه به زودي به جمع آنان خواهد پيوست. پانزده روز قبل از عمليات بدر به
مشهد مقدس مشرف شده و از امام رضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفيق
شهادت را نصيبش نمايد. سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيتالله خامنهاي رسيد و از ايشان درخواست كرد كه براي شهادتش دعا كنند.
اين
فرمانده دلاور در عمليات بدر در تاريخ 25/11/63، به خاطر شرايط حساس
عمليات، طبق معمول، به خطرناك ترين صحنههاي كارزار وارد شد و در حالي كه
رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايت مي كرد، تلاش مينمود تا
مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك هاي دشمن تثبيت نمايد، كه در نبردي
دليرانه، براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي، نداي حق را لبيك گفت و به
لقاي معشوق نايل گرديد.
هنگامي
كه پيكر مطهرش را از طريق آب هاي هورالعظيم انتقال ميدادند، قايق حامل
پيكر وي، مورد هدف آرپيجي دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دريا
پيوست.
او
با حبي عميق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقي آتشين به اباعبداللهالحسين(ع)
و كولهباري از تقوي و يك عمر مجاهدت في سبيلالله، از همرزمانش سبقت گرفت
و به ديار دوست شتافت و در جنات عدن الهي به نعمات بيكران و غيرقابل احصاء
دست يافت. شهيد باكري در مقابل نعمات الهي
خود را شرمنده ميدانست و تنها به لطف و كرم خداوند تبارك و تعالي اميدوار
بود. در وصيت نامهاش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهيدستم، خدايا قبولم
كن.
شهيد محلاتي از بين تمام خصلت هاي والاي شهيد به معرفت او اشاره ميكند و در مراسم شهادت ايشان، راز و نياز عاشقانه وي را با معبود بيان ميكند و از زبان شهيد مي گويد:
خدايا
تو چقدر دوستداشتني و پرستيدني هستي، هيهات كه نفهميدم. خون بايد ميشدي
و در رگ هايم جريان مييافتي تا همه سلول هايم هم يارب يارب ميگفت.
اين بيان عارفانه بيانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهيد والامقام است كه تنها در سايه خودسازي و سير و سلوك معنوي به آن دست يافته بود.
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:8  توسط بیسیم چی
|
...
خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچه های
گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمارِ لشکرِ ما، شهید اکبر حاجی
پور، "دریا دل" که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند. فقط خدا
عظمت آنها را می داند ... برادرمان حاجی پور، فرمانده تیپ یک عمار، برادر
مهدی خندان معاون این تیپ و حاج عباس ورامینی مسئول ستاد لشکر، برادرمان
نظام آبادی معاون گردان حمزه که از بچه های خوب بسیج بودند و برادر
ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل و برادر میر حمید موسوی معاون گردان
مسلم بن عقیل و شهدای بسیج که همه شان سردار
بودند و به فیض شهادت نائل آمدند. ما چاره ای نداریم جز اینکه مرد باشیم و
راه این شهداء را ادامه دهیم.
...
در روایت است اگر شما در جنگ شرکت کردید و برای شهادت رفتید، اگر شهید
هم نشدید، اجر شهید را دارید. مواظب باشید این اجر را از بین نبرید. شما
مثل شهیدِ زنده اید. ان شاءالله بتوانید راه شهدا را محکم و پر قدرت ادامه
دهید.

ما باید ثابت قدم باشیم. خدا شاهد است این صحنه هایی که دارد از مقابل
چشمان ما می گذرد، کمتر از صحنه های صدر اسلام نیست. در صدر اسلام، آقا
ابا عبدالله (ع) ۷۲ تن یار داشت. همه اش ۷۲ تن بودند که می روند شهید
میشوند. الان چیز دیگری دارد اتفاق می افتد. صحنه ای از بچه های تخریب
لشکر برایتان تعریف کنم. در مرحله دوم رسیدند به سیم خاردار. یکی در گردان
مالک روی سیم خاردار می خوابد و می گوید:" پایتان را روی من بگذارید و رد
شوید. بچه های بسیج پا بروی پشتش می گذارند و می گذرند. او روی سیم خاردار
می میرد. یک مین زیر شکمش منفجر می شود و شهیدش می کند.
کسی این قدر عاشق؟ مگر عشق بدون شناخت می شود؟ عشق بدون شناخت معنا
ندارد. در ارتش های دنیا، نیرو هایی که عشقِ بدون شناخت دارند، می آیند و
کُپ می کنند. از جایشان تکان نمی خورند. از گلوله می ترسند. این شناخت می
خواهد که یکی روی مین بخوابد. سینه اش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران
از روی بدن او رد شوند. شوخی نیست. تا درک نباشد، نیت ها پاک نمی شود.
و اما در مورد حرکت به سمت تهران. تا آنجایی که در توان لشکر بود،
آسایش و رفاه برای شما فراهم شده، ولی یک انتظار داریم. به عنوان یک برادر
کوچکتر خواهش می کنم برای دیدن خانواده شهدا به منازل این عزیزان بروید و
به آنها سرکشی کنید. ان شاءالله راهی تهران که شدید، برای روز هجدهم آذر
۶۲ در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پیدا کنید. دعا برای سلامتی امام عزیز
هم فراموش نشود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:28  توسط بیسیم چی
|
اسم چمران برايم با جنگ همراه بود، فكر مي كردم نمي توانم بروم او را ببينم . از طرف ديگر پدرم ناراحتي قلبي پيدا كرده بود و من خيلي ناراحت بودم. سيد غروي يك شب براي عيادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقويمي از سازمان اَمَل به من داد، گفت هديه است. آن وقت توجهي نكردم، اما شب در تنهايي، همان طور كه داشتم مي نوشتم، چشمم رفت روي اين تقويم. ديدم دوازده نقاشي دارد براي دوازده ماه كه همه شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آن ها نبود. يكي از نقاشي ها زمينه اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي مي سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين نقاشي به عربيِِ جمله ي شاعرانه اي ، نوشته شده بود : «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان مي دهم و كسي كه به دنبال نور است اين نور هرچه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» كسي كه به دنبال نور است، كسي مثل من، آن شب تحت تأثير اين شعر و نقاشي خيلي گريه كردم. انگار اين نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمي دانستم كي اين را كشيده.
بالأخره يك روز همراه يكي از دوستانم كه قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفي كردند به آقايي و گفتند ايشان دكتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لبش داشت و من خيلي جا خوردم، فكر مي كردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي ترسند بايد آدم قسي اي باشد، حتي مي ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گير كرد. دوستم مرا معرفي كرد و مصطفي با تواضع خاص گفت«شماييد؟ من خيلي سراغ شما را گرفتم، زودتر از اين ها منتظرتان بودم.» مثل آدمي كه مرا از مدت ها قبل مي شناخته حرف مي زد، عجيب بود، به دوستم گفتم «مطمئني دكتر چمران اين است؟» مطمئن بود. مصطفي تقويمي آورد مثل همان كه چند هفته قبل سيد غروي به من داده بود. نگاه كردم و گفتم «من اين را ديده ام.» مصطفي گفت «همه تابلوها را ديديد؟ از كدام بيشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خيلي مرا متأثر كرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاكيد پرسيد «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گريه كردم، اشكم ريخت. گفتم «نمي دانم. اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست، من فكر نمي كردم كسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» مصطفي گفت «من هم فكر نمي كردم يك دختر لبناني بتواند شمع و معنايش را به اين خوبي درك كند.» پرسيدم « اين را كي كشيده؟ من خيلي دوست دارم ببينمش، آشنا شوم.» مصطفي گفت «من.» بيشتر از لحظه اي كه چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب كردم «شما! شما كشيده ايد؟» مصطفي گفت «بله من كشيده ام» گفتم «شما كه در جنگ و خون زندگي مي كنيد، مگر مي شود؟ فكر نمي كنم شما بتوانيد اين قدر احساس داشته باشيد.»
بعد اتفاق عجيب تري افتاد. مصطفي شروع كرد به خواندن نوشته هاي من. گفت«هر چه نوشته ايد خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز كرده ام.» و اشك هايش سرازير شد. اين اولين ديدار ما بود و سخت زيبا بود.
***
... بي هوا خنديد، انگار چيزي ذهنش را قلقلك داده باشد؛ او حتي نفهميده بود يعني اصلا نديده بود كه سر مصطفي مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان مي گذشت كه دوستش مسأله را پيش كشيد«غاده! در ازدواج تو يك چيز بالاخره براي من روشن نشد. تو از خواستگارهايت خيلي ايراد مي گرفتي، اين بلند است، اين كوتاه است... مثل اين كه مي خواستي يك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردي؟»
غاده يادش بود كه چه طور با تعجب دوستش را نگاه كرد. حتي دلخور شد و بحث كرد كه «مصطفي كچل نيست. تو اشتباه مي كني.» دوستش فكر مي كرد غاده ديوانه شده است كه تا حالا اين را نفهميده.
آن روز همين كه رسيد خانه، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي، شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي خندي؟» و غاده كه چشم هايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي، تو كچلي؟ من نمي دانستم!» و آن وقت مصطفي هم شروع كرد به خنديدن و حتي قضيه را براي امام موسي هم تعريف كرد. از آن به بعد آقاي صدر هميشه به مصطفي مي گفت: «شما چه كار كرديد كه غاده شما را نديد؟»
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:47  توسط بیسیم چی
|