در عملیات فتح المبین یکی از سرهنگ های عراقی را به اسارت گرفته بودند
. آن سرهنگ ناراحت بود و گریه میکرد . وقتی علت را پرسیدند گفت : من 25 سال در
خدمتنظام عراق بودم . تمام دسیسه ها و
آرایش های جنگی را تجربه کرده ام ولی از این مبهوت هستم که یک جوان ایرانی که حتی
کوچکتر از اسلحه خودش است آمده من و تعداد دیگری را اسیر کرده است .
نمیدانم که چه حکمتی است که ما از چنین کسانی میترسیم .
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:7  توسط بیسیم چی
|
عزیزانم مرا شهید ننامید که شهید شاهد است . شاهد لزوما عادل و عادل
به کسی که هر چیزی را در جای اصلی و حقیقی خود قرار دهد . و من قلبم ، این خانه
کوچک گرانقیمت را ، نه گران که ارزان ، نه به نور الله که به وجود کثیف و شوم
شیطان سپردم و این بی عدالتی محض است . بنابر این من عادل نیستم . لذا شاهد
نمیتوانم باشمو شهید هم نیز ...
آری مرا شهید ننامید که
دیگران گمان نبرند شهیدان مثل من قلبی سیاه از ظلمت و گناه دارند .
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط بیسیم چی
|
وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته میشود ؛ میدانند نوبت آنان رسیده است که : قلیل من عبادی الشکور . . . در نزد اینان ، عقل و عشق دست از تقابل میکشند . عقل عاشق میشود و عشق عاقل . آن همه عقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی میکشاند. اما در نزد دیگران ترس جان و سر ، عقل را به جنونی مذموم میکشاند و هر رنگی را میپذیرد تا بتواند این خون تمتع از حیات را بمکد ، مثل کنه ای که به شکمبه گوسفند چسبیده است .
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط بیسیم چی
|
محمد در طی 10 سال زندگی مشترک طوری بود که هیچوقت نمازش ترک یا دیر وقت نمیشد . در طول مسافرت هایی که با او داشتم هر گاه در راه صدای اذان به گوشش میرسید هر کجا که بود ماشینش را پارک میکرد و نمازش را به جا می آورد . میگفتم حالا که مقصد نزدیک است نمازتان را شکسته نخوانید ، بگذارید وقتی به منزل رسیدیم کامل بخوانید . محمد در جواب میگفت : شاید به منزل نرسیدیم اگر رسیدیم دوباره کامل میخوانم . هیچگاه یاد ندارم که محمد بدون وضو باشد . غیر ممکن بود که یک شب نماز شبش ترک شود . ( به نقل از همسر شهید )
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:17  توسط بیسیم چی
|
هر گونه کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام و منبع مجاز است در غیر این صورت شرعا حرام میباشد