تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

خاطره ای از شهید کاوه

- كودك بزرگ ، طاهره كاوه

گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده. 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:18  توسط  بیسیم چی  | 

چندین خاطره از شهید مهندس مهدی باکری

- سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت ، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری.» 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:14  توسط  بیسیم چی  | 

100 خاطره و نوشته در مورد شهید چمران

) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:13  توسط  بیسیم چی  | 

مرا فرستادی خانه خدا،خودت رفتی پیش خدا؟

سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی در سال 1329 در محروم‌ترین منطقه قزوین متولد شد. پدر عباس را همه به عنوان تعزیه‌گردانی می‌شناختند که سالها عمر و زندگی خود را وقف این همایش بزرگ مذهبی کرده و صحن حیاط خانه‌شان در خیابان سعدی، منزلگه دوستداران حسین (ع) و یاران با وفایش بود 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط  بیسیم چی  | 

خاطرات مقام معظم رهبری از شهید کاوه

۱ - خدا را سپاسگذاريم كه توفيق دست داد تا شما عزيزان لشگر ويژه ی شهدا را در مقرتان زيارت كردم آرزوئي بود و ياد نيكي از شماها در دل ما ،‌در زمان اوايل تشكيل اين تيپ و لشگر .‌هر چه ما شنيده بوديم تعريف و تمجيد و ستايش قهرماني ها و شجاعتهاي اين لشگر بود . البته حقيقتا با همه دل عرض مي كنم جاي اين شهيد عزيزمان خالي است. شهيد محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقيه ی برادراني كه به شهادت رسيده اند؛ اما خوب بعضي ها را انسان از نزديك مي شناسد، فضايل آنها را مي داند ،‌ارزشهائي را كه گاهي در يك انسان ، در يك جوان جمع شده از نزديك لمس مي كند و ای عزيزان محمود كاوه از اين قبيل بود . در او ارزشهائي بود كه براي يك جوان مسلمان ايده آل بود . . . فراموش نميكنم همين شهيد محمود كاوه بچه اي بود ، پدرش دستش را مي گرفت ، او را  به مسجدي كه من آن جا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم مي آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما مانديم ( گريه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانيم .‌كم سعادتي ماست ،‌ما كه به اصطلاح پيشكسوت آنها بوديم مانديم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

۲ -   من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي اش مي شناختم . پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز مي خواندم و سخنراني مي كردم؛ دست اين بچه را هم مي گرفت و با خودش مي آورد .من مي دانستم كه همين يك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهاي مشهدي مي شناسند، از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد ، گاهي حرفهاي تندي هم مي زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفي را كسي نمي زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و پرهيجان تربيت شد .خوراك فكري او از دوران نوجواني اش ـكه شايد آن سالهائي كه من مي گويم ، ايشان مثلا دوزاده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهاي آنوقت بودند مي دانند كه چه سنخ مطالبي بود و مي شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود . در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدد خودسازي يافتم . حقيقتا اهل خودسازي بود . هم خود سازي معنوي ،اخلاقي و تقوائي و هم خود سازي رزمي. در يكي از عملياتهاي اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتي هم که اينجا در بيمارستان بود، مدت كوتاهي است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كساني كه دستشان آسيب ديده حساسيت دارم ، فوري پرسیدم دستت درد مي كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شديد درد مي كند؛ او حتي درد را كتمان مي كرد و نمي گفت . اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد. يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت . يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تيپ ويژه ی شهداـ فكر مي كنم حالا لشكر شده ، آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بودـ جزو واحدهاي كار آمد محسوب مي شد و به اين عنوان ازش نام برده مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگوني شركت داشت و كار آزموده ی سميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مديريت قوي ،‌دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي ، اخلاقي ، ادب ،‌تربيت و توجه يك انسان جوان ولي برجسته بود . اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيران نيستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را مي بيند كه جزء چهره هاي برجسته مي شوند . رهبان اليل و استون النهار غالبا تو همين بچه ها وتوی همين جوانهاست . ما نشسته ايم از دور داريم نگاه مي كنيم، حسرت مي خوريم و آرزو مي كنيم . كاش برويم توي محيط آنها ،‌ كمتر وقتي است كه بنده همين حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان ، آنجا انسان ساخته مي شود و اين جوانها خوب ساخته شده اند  و شهيد كاوه حقيقتا خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زياد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هائي را من سراغ دارم كه  اخلاقيات و خصوصيات اينها را كه مشاهده مي كند، از نزديك حالات عرفا و سالك بزرگ برايش تداعي مي شود، نه حالت نظاميان بزرگ ، از نظامي گري فراترند اگر چه در نظاميگري هم انصافا چيره دست و نيرومندند .

۳ - يك لشگر را يك جوان بيست و چهارـ پنج ساله اداره مي كنددر حالي كه در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود كه يك لشگر را اداره كند . چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق ،‌در ميدان جنگ ، زير آتش ،‌در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي كند؛ با سازماندهي مي برد جلو ،‌خط را مي شكند ، دشمن را تار و مار مي كنند ، اسير هم ميگيرند ، منطقه هم اشغال مي كنند و مستقر مي شوند. پس نظاميگري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. ‌اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ،كه آنرا هم دارند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:43  توسط  بیسیم چی  | 

خاطره ای از همسر شهید محمود کاوه

از ميان جمع فقط دو سه نفر را مي‌شناختم بقيه را تا به حال نديده بودم و نمي‌شناختمشان.
زود با هم انس گرفتيم و تا سفره را پهن كنند ، از هر دري صحبت كرديم.
نيم ساعتي بعد از شام آماده رفتن شديم .
تو حياط به حاج آقا محمودي گفتم : «آقا محمود را صدايش بزنين ، بگيد كه آماده‌ايم».
حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت : مگر شما خبر نداريد ، گفتم : چي‌رو ؟ گفت رفتن آقا محمود را يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم.
گفتم : كجا رفت؟ چرا به من چيزي نگفت؟ چند تا از خانها كه تو حياط بودند كنجكاو شده بودند كه محمود كجا رفته و اصلاً چرا خبرم نكرده.
آقا محمودي كه فهميد من از رفتن محمود بي اطلاعم گفت : «داشتيم شام مي‌خورديم كه از منطقه تلفن زدن ؛ باهاش كار فوري داشتن .
گوشي را كه گذاشت پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه» باورم نمي‌شد كه هنوز نيامده ، راه بيفتد طرف كردستان ، نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه .
دست خودم نبود.
چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود او حتي هنوز تنها دخترش رانديده بود.
دفعه بعد كه آمد مشهد با اعتراض بهش گفتم : شما كه مي‌خواستي بري ، حداقلش يك چيزي بهم مي‌گفتي ، بي خبرم نمي‌گذاشتي.
در جوابم گفت : آنقدر وقت تنگ بود كه حتي نخواستم براي خداحافظي معطل شوم.
بعدها فهميدم كه عراق تو منطقه والفجر 9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه مي‌رفته به او حق دادم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:42  توسط  بیسیم چی  | 

شهید مهدی باکری از زبان فرماندهان

شهيد احمد كاظمي و ديگر فرماند‌هان هشت سال دفاع مقدس، مانند سرداران علائي، قرباني، ذوالفقار،‌ حسيني، پورجمشيديان، در گفت‌وگوهايي جداگانه، نظرات خود را درباره شخصيت شهيد مهدي باكري بيان كرده‌اند.  
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:38  توسط  بیسیم چی  | 

آخرین لحظات شهید مهدی باکری

این نوشته ها آخرین گفتگو هایی  است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته،در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی  براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمیکنم برگردم .
به نقل از شهید احمد کاظمی:
...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟ 

گفتم: با سر

گفت:زودتر                                        

آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟

نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.

از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب

مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.

نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.

گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))

گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))

گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل...

گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))

فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!

صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...

ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:36  توسط  بیسیم چی  | 

خاطره ای از سردار حاج احمد متوسلیان

هنگامی كه سعادت یار شد و با او در پاوه همرزم بودم، هرگاه می‌دیدمش ، لباسهایش بوی دود می‌داد و این علتی نداشت جز اینكه هر شب تا صبح بر روی قله‌های مرتفع و سرد «مریوان» كنار بچه‌های بسیجی دور آتش می نشست و با آنها گرم می‌گرفت تا دل سرما را بسوزاند! بیخود نبود كه بچه ها عاشق حاج احمد بودند. حاج احمد كه ما از خشم و غضبش می‌ترسیدیم  و گریزان بودیم، بر قلبهای بچه‌های بسیجی غلبه داشت و محبتش سایه افكنده بود.

سال 1359 در بهداری سپاه مریوان مشغول كار بودم. چند روزی به مرخصی( تهران) رفته بودم. نیم ساعتی از برگشتنم نگذشته بود و همراه بچه‌ها دور سفره مشغول صرف ناهار بودیم. لحظه‌ای نگذشته بود كه شهید «ممقانی» با عجله آمد و خیلی سریع گفت:

ـ بلند شو زود برو حاج احمد باهات كار داره…

با تعجب پرسیدم: «حاج احمد از كجا خبردار شد كه من از مرخصی برگشتم؟»

ممقانی اظهار بی‌اطلاعی كرد و گفت: «من نمی‌دونم، فقط به من گفت صدات كنم.»

سریع و با عجله بلند شدم و رفتم داخل بخش بیمارستان. حساب خشم و غضب حاجی را داشتم و می دانستم كه حاجی بیخودی عصبانی نمی‌شود. حاجی را دیدم كه غضبناك جلوی بخش منتظرم ایستاده بود. به هر جرأتی كه بود جلو رفتم و سلام كردم. اصلاً جواب سلامم را نداد. خیلی تند، مثل پدری كه دست بچه‌ای را كه خطایی از او سرزده می‌گیرد و او را می‌كشد به طرف محل كار خطایش، دستم را گرفت و كشان كشان برد داخل یكی از اتاقها، جوان مجروحی را نشان داد كه روی تخت خوابیده بود. با غیظ گفت:

ـ به دستهای این جوان مجروح نگاه كن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:32  توسط  بیسیم چی  | 

آخرین لبخند

به جاى سلام مى گفت: «از ترسم سلام!» مى گفتم« يعنى چه !» مى گفت: «همين ديگه! سلام، از ترسم سلام!» شب عمليات صداش را مى شنيدم، يكى مى گفت: «معبر كدوم وره آقا مجيد » مجيد جواب مى داد: « از ترسم سلام، بدو اين ور، اينجاس» صبحى گفتند مجيد مجروح شده، بردنش عقب ،
از ته جاده به اين طرف ديگر ماشين براى حمل مجروح نمى توانست بيايد. مجروح ها را مى بردند آنجا جمع مى كردند تا ماشين بيايد و ببردشان. روز بعد قرار شد گردان ديگرى جايگزين شود. گفتند: هركس خودش برود عقب تا گردان جديد مستقر شود.
تا محل حمل مجروحين دويدم، وقتى رسيدم ديدم همه مجروح هستند ، كسى هم نبود كه كارى برايشان بكند. خودشان براى خودشان سنگر جانپناه درست كرده بودند و به هم مى رسيدند، تعدادشان زياد بود، همه هم تشنه بودند. كسى آخ و اوخ نمى كرد ولى همه مى گفتند «آب ». آن اطراف هيچ جايى نبود كه بشود از آنجا آب آورد. شرمندگى تلخى بود.
رفتم مجيد را پيدا كردم، سر وصورتش خونى بود، كمى خون ها را پاك كردم، تشنه بود. ترسيدم آب بخواهد، رفتم چرخى زدم به دو سه تا مجروح ديگر رسيدم دوباره برگشتم بالاى سر مجيد، مى ترسيدم آب بخواهد، خواستم پيش دستى كنم، گفتم: «آقامجيد از ترسم سلام!» نگاهم كرد ؛ لبخند زد، طاقت نداشتم ،نگاهم را دزديدم، وقتى سر برگرداندم ديدم آخرين لبخندش بوده كه صرف من كرده است.
ناى زخمى
از سر شب ديشب تا آن موقع هى توى بى سيم گفته بودم «مهدى مهدى، رحيم» منتظر كه دستور حركت برسد، حجم حمله دشمن زياد بود، ولى جوابى در كار نبود. هواپيماها مثل نقل و نبات بمب مى ريختند، بار اول چند تركش ريز نصيبم شد، مهم نبود بار دوم دستم شكست، غبار تركش هم يك طرف بدنم را كاملاً گرفت اما مهم نبود، هنوز مى توانستم بگويم «مهدى مهدى، رحيم» بار سوم نايم زخمى و سوراخ شد؛ ته مانده نفس به تارهاى صوتى نمى رسيد و از همان سوراخ خارج مى شد ، يك تكه سنگ برداشتم و چپاندم توى سوراخ تا هوا از گلو خارج شود و بتوانم صدا بزنم، آخرين صدايم را زدم، جوابى نيامد، چيزى هم كه فكر مى كردم سنگ است كلوخ بود خون خيساندش خرد شد و ريخت توى ناى ام، ديگر داشتم از حال مى رفتم كه از بى سيم صدا درآمد «رحيم رحيم ، مهدى» هرچه كردم هيچ صدايى ازم در نمى آمد، با گوشى توى سرم مى كوبيدم، توى دلم مى گفتم: «اگر چند لحظه زودتر بود چه مى شد » آقا مهدى ديد صدايى از من نيست گفت:«حسين، حسين، مهدى» حسين رئيس ستادمان بود، بعد گفت «حسين به رحيم بگو حركت كند» حسين گفته بود؛ رحيم آماده نيست ، مهدى گفت: رحيم آماده نيست رحيم از ديشب پدر مرا درآورده. كى مى گه رحيم آماده نيست كد كردند كه رحيم زخمى شده ديگر نمى تواند بيايد.

روزنامه ایران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:46  توسط  بیسیم چی  | 

بیت المال

تابستان سال 1366 بود . در دشت مشغول كشاورزي بودم . مقداري يونجه و علف براي دامهايم چيده بودم تا ظهر آنها را به منزل ببرم . هوا خيلي داغ بود . در حالي كه عرق ريزان مشغول كار بودم ، اتومبيلي در كنار جاده توقف نمود .

راننده آن پياده شد و به طرف من حركت كرد . با دقت به او نگاه كردم . هنوز او را نشناخته بودم كه او دستش را بلند كرد و گفت : سلام عليكم بابا . خدا قوت . خسته نباشيد . ديدم پسر بزرگم علي ( شهید علی اربابی فرمانده گردان علی بن ابی طالب ) است كه با لباس نظامي از جبهه برگشته .

بعد از سلام و احوال پرسي و روبوسي ، ابزار كارم را از دستم گرفت و گفت : بابا تو خسته شدي . برو كمي زير آن درخت بنشين و استراحت كن ، كمي كار كرد و گفت : بابا در اين گرما چه ميكني ؟ ميگويند اهواز گرم است . اينجا كه بدتر از آنجاست .

من كه دلم نمي آمد پسرم در اين گرما با اين لباس عرق بريزد ، به او گفتم : ديگه بسه . وسايل را جمع كنيم تا بريم خونه .

قصد رفتن كرديم . وقتي نگاه به وانت او افتاد گفتم : خوبه اين كيسه علف را پشت ماشينت بزاري . علي به من نگاهي كرد و گفت : بابا ببخشيد . اگه من نمي اومدم با چي ميبردي ؟! گفتم : با الاغ . گفت : حالا هم با همين الاغ ببر . اين ماشين بيت الماله . اجازه ندارم با اون باركشي كنم !

من که از گفته خود پشیمان و شرمنده بودم به فکر فرو رفتم و یکبار دیگر از استاد خود درسی آموختم

پدر شهیدان اربابی

منبع : انتشارات حدیث نینوا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:11  توسط  بیسیم چی  | 

خاطرات رهبر معظم انقلاب از دفاع مقدس 2

* مقاومت رمز پيروزي

در آن روزها سازماندهي نيروي هوايي و سازماندهي بخشهاي گوناگون ارتش مسئله‌ مهمي بود. اين كار آن چنان با ظرافت، مهارت و پايبندي به مباني انقلاب در داخل نيروي هوايي انجام گرفت كه حتي ناظران نزديك و آشنا را هم متحير كرد. بعد جنگ تحميلي آغاز گشت و نوبت عمليات شد. چشمها متوجه بود كه نيروي هوايي چه خواهد كرد؟ نيروي هوايي نقش‌آفريني كرد و وسط ميدان ظاهر شد. با اينكه نيروي هوايي، نيروي پشتيباني است، اما در برهه مهمي از زمان در آغاز جنگ، محور دفاع مقدس شد. بنده آن وقت نماينده‌ مجلس شوراي اسلامي بودم؛ به مجلس رفتم و از تعداد سورتيهاي پرواز نيروي هوايي در جنگ گزارش دادم؛ نمايندگان مبهوت ماندند! يك بار ديگر نيروي هوايي ديگران را متعجب كرد؛ آن زمان كه دستگاه‌هاي به گمان بعضيها از كار افتاده و معطل مانده رو به تمام شدن را احيا كرد. شايد روز اول يا دوم جنگ بود كه چند نفر از بزرگان نظامي آن روز كاغذي به من دادند كه در آن طبق آمار نشان داده شده بود كه ما حداكثر تا بيست روز ديگر پرنده‌اي در آسمان كشور نخواهيم داشت نه ترابري و نه جنگنده. من هنوز آن كاغذ را نگه داشته‌ام. به ما مي‌گفتند اصلاً امكان ندارد اما جوانان ما از خلبان ما، فني ما، پدافندي ما، همه و همه دست به هم دادند و هشت سال جنگ را بدون اينكه ما چيز قابل توجهي به موجودي ارتش اضافه كرده باشيم، اداره كردند آن هم در مقابل پشتيباني‌هاي جهاني از رژيم صدام به آن رژيم هواپيما و امكانات راداري و پدافندي مي‌دادند و مدرنترين وسايل و تجهيزات رادر اختيارش مي گذاشتند اما نيروي هوايي ايستادگي كرد:‌«ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا».(بيانات در ديدار فرماندهان و كاركنان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي
19/11/1382)

و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط  بیسیم چی  | 

خاطرات رهبر معظم انقلاب از دفاع مقدس 1

• ما مي‌توانيم

در روزهاي اول جنگ ، يك نفر نظامي پيش من آمد و فهرستي آورد كه انواع و اقسام هواپيماهاي ما - جنگي و ترابري- در آن فهرست ذكر شده بود و مشخص گرديده بود كه چند روز ديگر همه‌ فروندهاي اين نوع هواپيماها زمينگير خواهد شد؛ مثلاً اين نوع هواپيما در روز هشتم، اين نوع هواپيما در روز دهم، اين نوع هواپيما در روز پانزدهم! اين فهرست را به من داده بود كه خدمت امام ببرم، تا ايشان بدانند كه موجودي ما چيست. من به آن فهرست كه نگاه كردم، ديدم ديرترين زماني كه هواپيمايي از انواع هواپيماهاي ما زمينگير خواهد شد، در حدود بيست و چند روز است؛ يعني ما بيست و چند روز ديگر هيج هواپيمايي نداريم كه بتواند از روي زمين بلند شود! من وظيفه‌ام بود كه اين فهرست را ببرم و به امام نشان دهم. ايشان به آن كاغذ نگاه كردند و گفتند: اعتنا نكنيد؛ ما مي توانيم! برگشتم و به دوستاني كه بودند گفتم: امام مي گويند مي‌توانيد،‌آن هواپيماها، به همت شما و با توانستن شما هنوز پرواز مي كنند؛ هنوز از بسياري از تجهيزات پرنده اين منطقه پيشترند؛ هنوز در مصاف با بسياري از كساني كه وسايل مدرن دارند، برتر و فايق‌ترند. از آن روز، نزديك بيست سال مي‌گذرد. اين است معجزه‌ همت انسان! اين است معجزه‌ ايمان! آنها را ساختند، آنها را تعمير كردند، با آنها كار كردند؛ البته مبالغ نسبتاً قابل توجهي هم در اواخر به آنها اضافه شد، آنجه مهم است، روحيه و ايمان است؛ قدرداني چيزي است كه اين انقلاب و اين حركت عظيم به ما داده است؛ يعني خودباوري ، يعني استقبال ، يعني عزت، يعني قطع رابطه آقا بالاسري كساني كه مدعي آقا بالاسري بر همه‌ دنيايند. (بيانات در ديدار جمعي از پرسنل نيروي هوايي 19/11/1377)

و... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:9  توسط  بیسیم چی  |